از ایرانویج تا ایران مدرن؛ میهنپرستی ایرانیان چگونه شکل گرفت؟
خیلیها میگویند ایرانیها تا حدود صد سال پیش شناختی از گذشته تاریخی خودشان نداشتند و مفهوم وطن برای هرکس نهایتاً به شهر و روستای محل زندگیاش محدود میشد. بر اساس این نگاه، تصور «ایران» بهعنوان یک سرزمین مشترک و دوستداشتنی، محصول دوران مدرن است.
اما این باور با چیزی که در متون تاریخی، دینی و ادبی ایران میبینیم همخوانی ندارد. برای ایرانیان، عشق به ایران فقط یک احساس سیاسی یا مرزبندی جغرافیایی نبوده؛ این علاقه در دورههایی رنگ معنوی، اسطورهای و حتی عرفانی هم پیدا کرده است.
در این مقاله، تاریخچه میهنپرستی در ایران را از روایتهای اوستا و شاهنامه شروع میکنیم، بعد به دوران پس از ورود مسلمانان، نهضت شعوبیه و احیای شاهنامهنویسی میرسیم و در پایان، تفاوت میهندوستی کهن ایرانی با ناسیونالیسم مدرن را بررسی میکنیم.
چرا ایرانیها اینقدر ایران را دوست دارند؟
یکی از پرسشهای جالب درباره ایرانیان این است که چرا ایران را تا این اندازه متفاوت و عاطفی دوست دارند. گاهی انگار ایران برای ما فقط یک کشور نیست؛ موجودی زنده است که از آسیب دیدنش غمگین میشویم، از موفقیتش خوشحال میشویم و درباره گذشته و آیندهاش با احساسات حرف میزنیم.
بخشی از پاسخ را باید در تاریخ بسیار دور جستوجو کنیم. عشق به سرزمین برای ایرانیان باستان تنها یک علاقه شخصی نبود و در باورهای دینی آنها هم جای داشت.
اوستا، کتاب دینی زرتشتیان، از ایرانویج سخن میگوید؛ سرزمینی که اهورامزدا آن را بهترین سرزمین آفریده است. در این تصویر، ایرانویج در مرکز جهان قرار دارد و بهنوعی قلب زمین به حساب میآید.
همین تصور را در ادبیات دورههای بعد نیز میبینیم. در بیتی منسوب به نظامی آمده است:
همه عالم تن است و ایران دل
نیست گوینده زین قیاس خجل
این تعبیر به همان تصور قدیمی اشاره دارد: جهان مثل یک پیکر است و ایران قلب آن.
هدف از مرور این روایتها اثبات این نیست که ایران واقعاً بهترین نقطه جهان بوده یا باید آن را برتر از همه سرزمینها بدانیم. موضوع مهمتر این است که چنین باوری از دوران کهن وجود داشته و بخشی از نگاه ایرانیان به سرزمینشان را شکل داده است.

ایرانویج و میهندوستی در روایت اوستا
در بخشی از اوستا، گفتوگویی میان اهورامزدا و زرتشت روایت میشود:
اهورامزدا با زرتشت سپیتمان همپرسگی کرد و چنین گفت: من هر سرزمینی را چنان آفریدم که هرچند بس رامشبخش نباشد، به چشم مردمانش خوش آید. اگر من هر سرزمینی را چنان نیافریده بودم، همه مردمان به ایرانویج روی میآوردند.
این روایت میگوید هر سرزمین به چشم مردم خودش دوستداشتنی آفریده شده است. به بیان سادهتر، اگر علاقه به زادگاه و وطن در دل انسانها نبود، همه میخواستند در بهترین سرزمین زندگی کنند.
از این زاویه، دوست داشتن وطن فقط مخصوص ایرانیان نیست. هر انسانی باید جایی را که در آن به دنیا آمده و زندگی کرده، دوست داشته باشد. این نگاه ما را یاد عبارت مشهور «حبالوطن من الایمان» میاندازد؛ یعنی دوست داشتن وطن بخشی از ایمان است.
بااینحال، ایرانیان چنین مفهومی را بسیار جدی گرفتهاند. آنها در دورههای مختلف، تصویری آرمانی از سرزمین خود داشتهاند و نشانههای این تصور را میتوان تا قرنها بعد در ادبیات و روایتهای تاریخی دنبال کرد.
تصویر آرمانی ایران در روایتهای دورههای بعد
بازتاب این نگاه را در کتاب «سرگذشت حاجیبابای اصفهانی» نوشته جیمز موریه هم میبینیم. در بخشی از این اثر، چنین تصویری از ایران ارائه میشود:
بهجز در ایران حکمت کجاست؟ حکمت هر کشور به دست حاکم آن است و حاکم علیالاطلاق، بالاتر از پادشاه کیست؟ پادشاه گفت سرزمین ایران از بدو خلقت دنیا تا زمان شهریاری ما، مهد معارف و علوم و منبع عرفا و علما بوده است. از زمان کیومرث که نخستین کشورگشاست تا عهد ما، چه سلاطین نامداری از ایران برخاستهاند.
فارغ از لحن و فضای خود این کتاب، چنین متنی نشان میدهد تصور ایران بهعنوان سرزمین پادشاهان، دانشمندان، عارفان و صاحبان حکمت، تا دورههای متأخر هم ادامه داشته است.
نشانههای این باور را در داستانهای شاهنامه نیز میبینیم. در روایت فریدون، جهان میان سه پسر او، یعنی ایرج، سلم و تور تقسیم میشود. ایران به ایرج، پسر محبوب فریدون، میرسد و دو برادر دیگر که به او حسادت میکنند، ایرج را میکشند.
در منطق این داستان، ایران ارزشمندترین بخش قلمرو فریدون است؛ همان سرزمینی که برادران دیگر هم آرزوی داشتنش را دارند. پس حتی در ساختار اسطورهای شاهنامه نیز ایران فقط یک قطعه زمین نیست، بلکه سرزمینی ارزشمند و خواستنی است.

آیا حمله اعراب هویت ایرانی را از بین برد؟
با وجود چنین پیشینهای، بعد از ورود مسلمانان و حمله اعراب چه اتفاقی برای هویت و میهندوستی ایرانی افتاد؟
ایرانیان از ملتهایی بودند که پس از ورود به جهان اسلام، بخش مهمی از فرهنگ خود را حفظ کردند. آنها اسلام را پذیرفتند، اما در برابر یکسانسازی کامل فرهنگی و زبانی مقاومت نشان دادند.
یکی از روشنترین نشانههای این مقاومت، حفظ و گسترش زبان فارسی نو یا فارسی دری بود. ایرانیان همچنین تلاش کردند روایتها، افسانهها، سنتها و خاطره تاریخی دوران باستان را نگه دارند و به نسلهای بعد منتقل کنند.
این تلاش فقط در یک زمینه دیده نمیشود. زبان، ادبیات، تاریخنگاری، روایتهای ملی و حتی بعضی حرکتهای سیاسی و نظامی، هرکدام به شکلی در حفظ فرهنگ ایرانی نقش داشتند.
از دل همین شرایط، جریان فرهنگی مهمی به نام نهضت شعوبیه شکل گرفت.
نهضت شعوبیه و دفاع از فرهنگ ایرانی
شعوبیان با برتریطلبی قومی اعراب مخالفت میکردند. آنها معتقد بودند ایرانیان با دیگر مسلمانان برابرند و هیچ گروهی حق ندارد فقط به دلیل نژاد و تبارش، خودش را برتر بداند.
یکی از پایههای این استدلال، پیشینه فرهنگی و تاریخی ایران بود. شعوبیان یادآوری میکردند که ایرانیان ملتی با تمدن، تاریخ و فرهنگ کهناند و نمیتوان آنها را مردمی بیهویت یا درجهدوم دانست.
گاهی گفته میشود ایراندوستی از زمان شکلگیری نهضت شعوبیه آغاز شد، اما این نتیجهگیری چندان منطقی به نظر نمیرسد. اگر شعوبیان از قبل به تاریخ و فرهنگ ایران علاقه نداشتند، دلیلی هم برای شکل دادن به چنین حرکتی پیدا نمیکردند.
کاری که شعوبیه انجام داد، بیشتر تبدیل این علاقه و احساس هویت به یک جریان آشکار فرهنگی، ادبی و علمی بود. این جریان ابعاد سیاسی و نظامی هم داشت، اما اثر آن در ادبیات و دانش آن دوره بهروشنی دیده میشود.
یکی از مهمترین نتایج این فضا، زنده شدن دوباره سنت شاهنامهنویسی بود.
شاهنامه فردوسی تنها شاهنامه ایران نبود
خیلی از ما وقتی واژه «شاهنامه» را میشنویم، بلافاصله به شاهنامه فردوسی فکر میکنیم. شاهنامه فردوسی بدون تردید مشهورترین و برجستهترین شاهنامه ایران است، اما تنها اثر این سنت به حساب نمیآید.
از دوره سامانیان، امیران سامانی از شاعران و نویسندگان حمایت مادی و معنوی کردند تا روایتهای مربوط به شاهان و پهلوانان ایران را جمعآوری و بازنویسی کنند.
ایرانیان میدانستند که در دوره ساسانی کتابهایی با عنوان «خداینامه» وجود داشته است؛ آثاری که داستان پادشاهان ایران را روایت میکردند. بنابراین، از شاعران و نویسندگان خواسته شد سراغ منابع باقیمانده و افرادی بروند که این روایتها را میشناختند، داستانها را جمع کنند و شاهنامه بنویسند.
چرا چنین پروژهای اهمیت داشت؟ چون میتوانست دوباره به ایرانیان یادآوری کند که چه کسانی بودهاند و چه گذشتهای داشتهاند.
شاهنامهنویسی فقط ثبت چند افسانه یا سرگرم کردن دربار نبود. این سنت به حفظ حافظه تاریخی و فرهنگی ایران کمک کرد؛ حافظهای که بدون ثبت مکتوب، ممکن بود بخش بزرگی از آن برای همیشه از بین برود.
آیا ایرانیها پیش از باستانشناسی جدید گذشته خود را نمیشناختند؟
یکی از باورهای رایج این است که ایرانیان تا حدود صد سال پیش و پیش از کاوشهای باستانشناسان اروپایی، تقریباً هیچ شناختی از گذشته باستانی خود نداشتند.
نمیتوان تأثیر باستانشناسی جدید را انکار کرد. پژوهشها و کشفیات جدید کمک کردند ترتیب رویدادهای تاریخ ایران باستان روشنتر شود و شناخت دقیقتری از سلسلهها، پادشاهان، بناها و اسناد تاریخی به دست بیاوریم.
اما این موضوع به آن معنا نیست که ایرانیان پیش از آن هیچ اطلاعی از گذشته خود نداشتند. نامها و روایتهایی از پادشاهان باستانی ایران در منابع تاریخی قدیمی باقی مانده بود. در «فارسنامه» ابنبلخی از کوروش هخامنشی یاد شده و ابوریحان بیرونی نیز درباره داریوش هخامنشی سخن گفته است.
شناخت گذشتگان لزوماً با معیارهای تاریخنگاری امروزی منظم و دقیق نبود. روایتهای تاریخی و اسطورهای گاهی با هم ترکیب شده بودند، نامها ممکن بود تغییر کنند و ترتیب وقایع همیشه روشن نبود؛ اما حافظه گذشته کاملاً از بین نرفته بود.
این همان اتفاقی است که در شاهنامه هم میبینیم. بخشی از شاهنامه اسطورهای است و بخش دیگری از آن ریشههای تاریخی دارد. واقعیت، افسانه و حافظه جمعی در طول زمان با هم ترکیب شدهاند، اما گذشته ایران همچنان در این روایتها حضور دارد.
زبان فارسی بهعنوان بخشی از میهندوستی
علاقه به ایران فقط در روایت پادشاهان و پهلوانان دیده نمیشود؛ زبان هم یکی از مهمترین میدانهای حفظ هویت ایرانی بوده است.
برای مثال، حمزه اصفهانی به تاریخ و فرهنگ ایران علاقه زیادی داشت و در نوشتههایش فرهنگ ایرانی را ستایش میکرد. در روایت مطرحشده، او حتی تلاش میکرد تا جای ممکن از واژههای عربی استفاده نکند.
این حساسیت هنوز هم برای ما آشناست. امروز هم بارها میشنویم که چرا باید در زبان فارسی از واژههای عربی، انگلیسی یا فرانسوی استفاده کنیم و چرا نباید معادلهای فارسی را به کار ببریم.
ممکن است درباره میزان و شکل این سختگیری اختلافنظر داشته باشیم، اما اصل ماجرا روشن است: زبان فارسی برای بسیاری از ایرانیان فقط وسیله گفتوگو نبوده، بلکه بخشی از هویت و پیوند آنها با تاریخ و سرزمینشان محسوب میشده است.
پس علاقه به ایران و نوعی میهندوستی در دورههای مختلف وجود داشته، حتی اگر نتوانیم آن را به یک اندازه در تمام طبقات اجتماعی یا همه منابع تاریخی ببینیم.
در روایت تاریخی مورد بحث، حتی بزرگان سرزمینهای متمدنی مثل مصر و هند هم این ویژگی ایرانیان را ستایش کردهاند؛ اینکه با وجود حملهها و دگرگونیهای بسیار، سنت و تاریخ گذشته خود را کاملاً فراموش نکردهاند.

ایرانی کردن مهاجمان؛ راهی برای حفظ تداوم تاریخی
ایرانیان در طول تاریخ عادت داشتهاند دیگران را در فرهنگ خود شریک کنند. حتی امروز هم اگر فردی خارجی چند کلمه فارسی حرف بزند، معمولاً با استقبال و ذوقزدگی ایرانیان روبهرو میشود.
این رفتار در گذشته شکل پیچیدهتری داشت. هر زمان مهاجمی خارجی بر ایران مسلط میشد، ایرانیان تلاش میکردند میان او و تاریخ ایران پیوندی برقرار کنند.
پذیرفتن اینکه فردی بیگانه به کشور حمله کرده و بر آن مسلط شده، برای جامعه آسان نبود. یکی از راههای کنار آمدن با این وضعیت، وارد کردن آن مهاجم به روایت تاریخی و فرهنگی ایران بود.
برای مثال، در بعضی روایتها تلاش شد اسکندر مقدونی شخصیتی کاملاً بیگانه نشان داده نشود و از راه نسب و خویشاوندی به پادشاهان ایرانی، از جمله داریوش سوم، پیوند بخورد. به بیان خودمانی، ایرانیان سعی میکردند با مهاجم «فامیل» شوند تا حضور او در ادامه تاریخ ایران قابلتحملتر و قابلتوضیحتر باشد.
در برخورد با فرمانروایان مغول نیز شکل دیگری از همین سیاست فرهنگی دیده میشود. وقتی ایرانیان میخواستند آنها را به حمایت از نگارش یا تصویرگری شاهنامهها ترغیب کنند، به فرمانروای مغول میگفتند اکنون جانشین خسرو و دارا شده و سرزمین پادشاهان ایران به او رسیده است.
به این ترتیب، فرمانروای تازه بهجای اینکه کاملاً بیرون از تاریخ ایران بماند، درون سنت پادشاهی ایرانی قرار میگرفت.
شاید این کار از نگاه امروز سازشکارانه به نظر برسد، اما در شرایط آن زمان میتوانست راهی برای بقا و تداوم فرهنگ و حافظه سرزمین باشد. اگر این آثار نوشته، حفظ و بازتولید نمیشدند، ممکن بود امروز بخش بزرگی از گذشته خودمان را نشناسیم.
این هم میتواند یکی از شکلهای میهندوستی باشد: حفظ سرزمین و حافظه تاریخی آن با امکاناتی که در هر دوره وجود دارد.
تفاوت میهندوستی با ناسیونالیسم چیست؟
در دوران مدرن، پدیدهای به نام ناسیونالیسم از اروپای غربی وارد ایران شد. ناسیونالیسم معمولاً در فارسی به «ملیگرایی» ترجمه میشود، اما نباید آن را دقیقاً معادل میهندوستی یا میهنپرستی بدانیم.
میهندوستی یعنی احساس علاقه و وابستگی به سرزمین، فرهنگ، زبان و جامعهای که فرد خودش را متعلق به آن میداند. چنین احساسی میتواند بسیار قدیمی باشد و لزوماً به دولت مدرن، مرزهای امروزی یا ایدئولوژی سیاسی مشخصی وابسته نیست.
در مقابل، ناسیونالیسم پدیدهای مدرنتر است و سازوکارهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی مخصوص خودش را دارد. این جریان در سدههای هجدهم، نوزدهم و بیستم میلادی شکل گرفت و به ایران هم راه پیدا کرد.
ناسیونالیسم مدرن در ایران باعث شد نگاه تازهای به فرهنگ و تاریخ باستان شکل بگیرد، اما این بازنگری را نباید نقطه آغاز تمام علاقه ایرانیان به سرزمینشان بدانیم.
بهطور خلاصه، تفاوت این دو مفهوم را میتوان چنین توضیح داد:
- میهن دوستی و میهن پرستی : علاقه عاطقی و فرهنگی به سرزمین٬ مردم٬ زبان و گذشته مشترک
- ناسیونالیسم یا ملی گرایی : جریان و ایدئولوژی مدرنی با سازوکارهای سیاسی و اجتماعی مشخص
ایرانیان پیش از ورود ناسیونالیسم مدرن هم سرزمینشان را دوست داشتند، برای حفظ زبان و فرهنگشان تلاش میکردند و گذشته خود را در قالب روایتها و متون گوناگون به نسل بعد انتقال میدادند.
میهنپرستی ایرانی؛ غذای تازه یا میراثی آماده؟
برای روشنتر شدن تفاوت تجربه ایران با بعضی کشورهای دیگر، میتوانیم از یک مثال ساده استفاده کنیم.
فرض کنید قرار است غذایی آماده کنیم. یک راه این است که همهچیز را از ابتدا تهیه کنیم و غذا را خشتبهخشت و مرحلهبهمرحله بسازیم. راه دیگر این است که غذایی از قبل در یخچال داشته باشیم و فقط آن را دوباره گرم و متناسب با شرایط تازه آماده کنیم.
در برخی کشورها، تصور مشترکی از سرزمین، گذشته و هویت ملی وجود نداشت یا بسیار ضعیف بود. این جوامع در سدههای نوزدهم و بیستم مجبور شدند مفهوم ملت و میهن را تا حد زیادی از ابتدا بسازند.
اما تجربه ایرانیان به این شکل نبود. ناسیونالیسم مدرن برای ایران مفهومها و سازوکارهای تازهای آورد، ولی با جامعهای روبهرو شد که از قبل روایتهایی درباره ایران، شاهان ایرانی، سرزمین مشترک، زبان فارسی و گذشته تاریخی خودش داشت.
در نتیجه، ملیگرایی مدرن در ایران روی زمینی کاملاً خالی ساخته نشد؛ بلکه بسیاری از مصالحش را از سنتهای قدیمیتر گرفت و آنها را با نیازهای دوران جدید بازآرایی کرد.

بازگشت ادبیات کهن در مواجهه با روسیه و انگلستان
حتی در قرن بیستم، وقتی ایرانیان میخواستند گذشته خود را ستایش کنند یا در برابر قدرتهای خارجی واکنش نشان دهند، باز هم به ادبیات سنتی و شاهنامه برمیگشتند.
یکی از نمونههای مشهور، این بیت است:
دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
این عبارت در مواجهه با نفوذ و فشار روسیه و انگلستان به کار گرفته شد؛ دو قدرتی که در سدههای هجدهم، نوزدهم و بیستم میلادی تأثیر سنگینی بر سرنوشت ایران گذاشتند.
نکته مهم این است که حتی اعتراض سیاسی مدرن هم با زبان و تصویرهایی بیان میشد که ریشه در سنت ادبی ایران داشتند. ایرانیان برای حرف زدن از خطرهای تازه، سراغ حافظهای قدیمی میرفتند.
این پیوند میان گذشته و اکنون، یکی از ویژگیهای مهم تاریخ میهنپرستی در ایران است.
آیا ایرانیها همیشه میهنپرست بودهاند؟
اگر میهنپرستی را فقط با تعریف مدرن ناسیونالیسم بسنجیم، پاسخ منفی است. ناسیونالیسم یک پدیده جدید است و ایرانیان، مثل بسیاری از ملتهای دیگر، در دوران مدرن با شکل سیاسی و امروزی آن آشنا شدند.
اما اگر منظورمان از میهندوستی، احساس تعلق به ایران، علاقه به زبان و فرهنگ ایرانی، حفظ خاطره تاریخی و تلاش برای دوام این سرزمین باشد، نمونههای بسیار قدیمیتری پیش رو داریم.
از تصویر ایرانویج در اوستا و روایت تقسیم جهان میان پسران فریدون گرفته تا نهضت شعوبیه، حفظ زبان فارسی، حمایت سامانیان از شاهنامهنویسی و وارد کردن فرمانروایان بیگانه به سنت تاریخی ایران، همگی نشان میدهند مفهوم ایران و علاقه به آن محدود به صد سال اخیر نیست.
باستانشناسی و تاریخنگاری جدید، شناخت ایرانیان از گذشته را دقیقتر و منظمتر کرد. ناسیونالیسم مدرن هم این گذشته را با زبان و نیازهای سیاسی تازهای بازخوانی کرد. اما هیچکدام تمام این علاقه را از نقطه صفر نساختند.
ایرانیان در دورههای مختلف، ایران را به شکلهای متفاوتی فهمیدهاند؛ گاهی سرزمینی مقدس، گاهی قلب جهان، گاهی میراث پادشاهان و پهلوانان و گاهی خانهای که باید در برابر قدرتهای خارجی از آن دفاع کرد. شکل این احساس تغییر کرده، اما اصل پیوند با ایران در بخش بزرگی از تاریخ فرهنگی ما حضور داشته است.
دیدگاهها